توسط yadolah farzaneh
| شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰ | 8:5
چشم یک روز گفت "من در آن سوی این دره ها کوهی را میبینم که از مه پوشیده است این زیبا نیست؟"
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت "پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم"
آنگاه دست درآمد و گفت "من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم من کوهی نمی یابم."
بینی گفت "کوهی در کار نیست من او را نمی بویم."
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفت وگو شدند و گفتند"این چشم یک جای کارش خراب است."
جبران خلیل جبران
کسی که رازِ محبتِ خویش را دریابد، مرزِ جدایی را پشتسر میگذارد و در بافتِ آگاهیِ بیپایان حل میشود؛