بسم الله الرحمن الرحیم

*

در جهانی تاریک، روشن کردن یک شمع، خود بهسان طلوع خورشید است.

زندگینامه روانشاد سیفالله خَلَج؛ مردی از تبار ایمان، پارسا و بینام و نشان که زندگیاش گَنجینهای از حکمت به شمار میرفت.
با تلاشی خستگیناپذیر، درسهای ارزشمند زندگی را عملاً به دیگران میآموخت.
او تنها چهار یا پنج ساعت از شبانهروز را به خواب اختصاص میداد و باقیاش را صرف کار و کوشش میکرد.
نه لباس فاخر بر تن داشت و نه وسیله نقلیهای مدل بالا، اما کلامش طعم ناب زندگی را به کامها مینشاند و نگاهش گرما و محبت را به دلها هدیه میکرد.
سخنانش بوی زندگی میداد.
از دوازده سالگی به عنوان شاگرد بنّا کار خود را آغاز کرد و در هجده سالگی، استادی ماهر در این حرفه شد.
با پسانداز خود، ابتدا هفتصد متر زمین در روستا خرید و در دویست متر آن، خانهای سهخوابه با حیاطی پانصد متری بنا کرد؛ حیاطی دلانگیز با درختان انار، خرمالو، انگور و گلهای زیبا.
سپس زندگی مشترک خود را آغاز کرد؛ ازدواجی که حاصلش دو پسر و چهار دختر بود، همگی برخوردار از تحصیلات عالیه.
با گذشت زمان، برای تمام فرزندانش قطعه زمینی در شهر خرید و سرپناهی امن بنا کرد.
علاوه بر این، یک قطعه زمین بسیار مرغوب را در منطقه ۱۸ تهران وقف امور خیریه نمود و در نهایت، یک هکتار زمین در حومه شهر خرید و آن را به باغ تبدیل کرد.
حقیقتاً او استاد بیبدیل کشاورزی و معماری بود؛ نه به واسطه مدرک آکادمیک، بلکه با پشتکار، دستان پینهبسته و دلی سرشار از ایمان و محبت.
خوشبختی را در داشتن خانهای آرام، همسری وفادار، فرزندان نیکو سرشت و وسیلهای برای رفت و آمد میدانست و میگفت: خداوند نعمتهای خود را در این چهار مورد برای انسانها به کمال رسانده است.
هر کس اینها را دارد شکرگزار باشد.
از نظر او، عاقبت به خیری به معنای رسیدن به آرامش و در نهایت، داشتن قلبی سرشار از محبت بود، به گونهای که در هنگام مرگ از هیچکس کینهای به دل نداشته باشد.
چشمانش هرچند کوچک بودند، اما در پشت آنها، دریایی از معرفت و آگاهی موج میزد.
میگفت: خداوند بیانتهاست؛ اگر کسی بخواهد از او دور شود، در واقع از سوی دیگری به او نزدیک میشود.
سخنانش ساده و بیتکلف، اما عمیق و پر از معنا بود و هر شنوندهای را به تفکر و تأمل وا میداشت.
نگاهش همچون آینهای زلال، حقیقت و صداقت را به وضوح منعکس میکرد.
هیچگاه از تلاش دست نمیکشید و همواره با انگیزهای وصفناپذیر در پی تحقق اهدافش بود.
او همیشه شکلات یا خرده نباتی در جیب داشت و هرگاه کسی سلام میداد، ضمن احوالپرسی و گفتن خسته نباشید، به شایستگی پاسخ سلام را میداد و شکلات یا تکهای نبات تعارف میکرد و در پاسخ میگفت:
"آنکه در راه طَلب خَسته نگردد، هَرگز؛ پایِ پُرآبلهیِ بادیهپیمایِ من است."
با لبخندی دلنشین ادامه میداد:
"من برای خودم مشغله میتراشم تا تَنبلی بر وجودم غلبه نکند."
و سپس میافزود: بخش بزرگی از مشکلات بشر در تَنبلی و بیکاری نهفته است.
تأکید میکرد: بِرَوید،کار کنید؛ بیکاری مایهٔ فساد زندگی است.
اگر کاری نیست، حتی اگر شده برای دیگران رایگان کار کنید.
خداوند در زمان مناسب، کار دلخواهتان را برایتان فراهم خواهد کرد.
تَنبلی را کنار بگذارید.
او با اشاره به سخن سعدی که میگفت: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل؛ وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم»، این گفته را شرح میداد.
به باور او، شخص بیکار نه تنها آرامش خود را از دست میدهد، بلکه آرامش اطرافیانش را نیز مختل کرده و به نوعی موجب بروز مشکلاتی برای جامعه میشود.
او میگفت: «کار کردن تنها برای تأمین معاش نیست؛ بلکه فلسفهای عمیقتر در آن نهفته است».
چرا که بسیاری از ثروتمندان نیازی به کار برای گذران زندگی ندارند، اما با توجه به داراییهایشان، کارگاهها و کارخانههایی راهاندازی کردهاند.
هم خودشان مشغول به کار میشوند و هم برای دیگران فرصتهای شغلی ایجاد میکنند.
در حالی که این ثروتمندان به قدری ثروت دارند که هفت نسل میتوانند بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنند، در ناز و نعمت زندگی کنند.
به همین دلیل کارآفرینان را تحسین میکرد و میگفت: «آنان شایستهٔ احتراماند.»
او قویاً معتقد بود که بدن انسان به طور طبیعی نیازمند فعالیت و تحرک است و شخص باید کار کند؛ وگرنه، خطرات جبرانناپذیری در انتظارش خواهد بود.
در صورت بیتحرکی، میان روان و ذهن تضاد ایجاد میشود.
این تنشها برای تخلیهٔ انرژیاند، اما در شرایط تنش، زمانی که کنترل از دست فرد خارج میشود، ممکن است به انزوا و افسردگی منتهی گردد، یا فرد را به وَرطهٔ ناهنجاریها و انحرافات کشانده و به تباهی بکشاند.
برای اثبات این دیدگاه، به جنبوجوش بیپایان کودکان اشاره میکرد و با لحنی آمیخته با محبت میگفت:
«این کودکان را نگاه کنید! نمیتوانند لحظهای آرام بگیرند، چرا که بدنشان نیاز به تخلیهٔ انرژی دارد».
این همان نیاز طبیعی و ضروری است که در سرشت هر بشری نهفته است و اگر به درستی هدایت نگردد، ناگزیر به بیراهه خواهد رفت.
او اعتقاد داشت که هیچ چیزی نباید احتکار شود، مخصوصاً زمین و خانه.
به باور او، داشتن خانه، همسر و وسیلهٔ نقلیه حق طبیعی هر فرد است.
او معتقد بود که داشتن زمین یا خانهای بلااستفاده، نوعی احتکار است، مگر آنکه از آن برای کشاورزی یا ایجاد کارگاه و کارخانه استفاده شود.
در این صورت، نه تنها احتکار محسوب نمیشود، بلکه در راستای خدمت به بشریت است.
در غیر این صورت، فرد باید زمین را رها کرده و اجازه دهد کسی دیگر از آن بهرهبرداری کند.
او به شدت تاکید میکرد که احتکار زمین یا مُلك اضافی، تأثیرات منفی بسیاری بر جامعه دارد.
افزایش قیمتها ناشی از احتکار باعث میشود جوانان از داشتن خانه محروم شوند و تشکیل خانواده برای آنها دشوار گردد.
فشار روانی بر جامعه افزایش مییابد و بسیاری از افراد مجرد، به افسردگی و اضطراب دچار میشوند.
در نهایت، کسانی که به احتکار میپردازند، تا پایان عمرشان از آرامش برخوردار نخواهند بود.
هر چه بیشتر احتکار کنند، زندگیشان پراسترستر خواهد بود.
این تنها ذرهای از بینش عمیق و تفکرات فلسفی او دربارهٔ ماهیت زندگی، سرشت انسان و قدرت بیکران الهی بود.
کار برای او همچون نیایش بود و عبادات واجب خود را نیز با دقت و درستی انجام میداد.
عبادتش از سر عادت نبود، بلکه عادتهایش خود به نوعی عبادت بودند.
جانمایهٔ زندگیاش در تلاش و کوشش نهفته بود.
او در دل خاک بیل میزد و میکاشت، در حالی که با خدای خود راز و نیاز میکرد و روزیِ خانوادهاش را از او میطَلبید.
میگفت: «من وظیفهام را انجام دادهام، باقی کارها بر عهدهی پروردگار است.
اگر کشتِ مَرا سبز کند، شکرگزارم؛ و اگر تقدیر بر این باشد که سبز نشود و محصولی ندهد، یقیناً تدبیر بهتری در آینده رقم خواهد خورد».
سپس با اطمینان میافزود: «در چنین شرایطی، نه پریشان میشوم و نه غصه میخورم.
سجده شکر به جا میآورم».
این کلمات را با ایمان و یقین بیان میکرد که هر شنوندهای را به حیرت میانداخت و جز سکوت، هیچ حرفی برای گفتن نمیماند.
خیلی بخشنده بود از محصولات باغش به دیگران میبخشید.
هر سال چندین بار، با آتش هیزُم، آبگوشت میپُخت اهالی محل را اطعام میکرد.
ذهنش سرشار از اندیشههای عمیق بود؛ از فلسفه و نجوم گرفته تا تاریخ و ادیان.
به هر سوالی با صبر و حوصله پاسخ میداد.
وقتی از او میپرسیدند که این همه دانش را از کجا آموخته، میگفت:
«هر کسی که برای تأمین امنیت خاطر خانواده و گرهگشایی از کار مردم تلاش کند، خداوند فهم زندگی را به او هدیه میدهد.»
او همواره از دانشمندان و کسانی که در راه علم کوشش کردهاند، قدردانی میکرد و به نیکی از آنها یاد میکرد.
مادرش همشهری دکتر حسابی بود و همواره با احترام ویژهای از دکتر حسابی نام میبرد.
یکی از شاهکارهای هنر معماری او، برجی است که در ۵ کیلومتری شهر واقع شده است.
این برج بینظیر با ارتفاع ۲۱ متر و طراحی خاص خود، یک اثر هنری و فلسفی است که با دقتی مثالزدنی، پیامی از نور و تاریکی را به نمایش میگذارد.
این سازهٔ استوانهای هشتطبقه است، شامل یک طبقه زیرزمین و هفت طبقه بیرونی.
در هر طبقه، پنجرههایی به صورت منظم به سمت جنوب، شمال و شَرق تعبیه شدهاند، اما ضلع غربی بهطور عمدی فاقد پنجره است.
در طبقهٔ همکف، هیچ روزنهای به سمت غرب وجود ندارد.
در طبقهٔ اول ابتدا پنجرهای نصب شده که بعدها مسدود شده است و آثار آن بهوضوح در بَنا قابل مشاهده است.
از طبقهٔ دوم تا هفتم، لولههای سیمانی به قطر هشت اینچ بهطور پراکنده و بینظم نصب شدهاند.
این عدم نظم در نصب لولهها، انتخابی هنری و آگاهانه است.
طراح با دقتی خاص، نگاه به سمت غروب و تاریکی را در این ساختار تجلی داده است، جایی که در سادگی و سکوت، پیام پیروزی نور بر تاریکی بهطور هنرمندانهای منتقل میشود.
این ترکیب از طراحی فنی و مفهومی، هر بینندهای را به تفکر و تأمل وا میدارد و تأکید میکند که پایان شب سیاه سپید است.
در بالاترین طبقه، سنگنوشتهای سیاهرنگ که شناسنامه برج بنام چهارده معصوم علیهم السلام بهسمت شَرق قابل مشاهده است.
زیر این سنگنوشته، لوله سیمانی دهاینچی بهطور خاص کار گذاشته شده است که نگاه باید از درون آن لوله به سمت شَرق باشد.
تماشای طلوع خورشید از داخل لوله به شکلی خاص و بینظیر تجربه میشود.
اگر شخصی در فصلی خاص و در زمان طلوع خورشید در بالای طبقهٔ هفتم داخل برج باشد و از درون روزنهٔ لوله دهاینچی به شَرق نگاه کند، طلوع خورشید را بهطور منحصر بهفردی مشاهده خواهد کرد که جلوهایِ ویژه و هنری به این لحظه میبخشد.
این زاویه خاص، بهنوعی طراحی شده تا لحظه طلوع یکی از بینظیرترین جلوههای طبیعی را متجلی سازد.
قُطر پایه برج چهار متر و قُطر تاج آن دو مترُ بیست سانتی متر است.
در ساخت برج از مواد مختلفی مانند آجر، آهن، چوب، خشت، سیمان و گچ استفاده شده و بهصورت دو جداره طراحی شده است؛ جداره داخلی از خشت و جدارهٔ بیرونی از آجر ساخته شدهاند.
طبقات برج با پلههای چوبی نردبانی به یکدیگر متصل میشوند.
این بَنا نشاندهندهٔ نگاه معمار به مقولهٔ زمان و تغییرات طبیعی است.
او ساخت این برج را در سن پنجاه سالگی آغاز کرد و ۳۴ سال به طول انجامید.
قصد داشت یک طبقهٔ دیگر نیز به آن اضافه کند، اما اجل مهلتش نداد.
در تمام این مدت، از هیچ کارگری کمک نگرفت و هرگاه کسی از او دلیل ساخت این بَنا را میپرسید، با لبخندی پاسخ میداد:
«خودم را مشغول میکنم تا از وسوسههای بیهوده دور بمانم.»
آجرهای بَنا از نخالههای ساختمانی جمعآوری شده بود و تمام مصالح با یک دوچرخهٔ قدیمی حمل میشد.
نکتهٔ قابل توجه، عدم بندکشی طبقات دوم و سوم است که عمداً انجام نشده و این اقدامی است که خود نمادی از قدرت مهندسی به شمار میآید.
این تصمیم ابتدا سادگی مصالح را به نمایش میگذارد، سپس هنر معماری و استحکام ساختار را فریاد میزند.
هرچند در گذر زمان، باد و باران ملات میان آجرها را خراشیده و حدود دو سانتیمتر خوردگی ایجاد کرده است، اما این فرسایش سطحی هیچگونه خللی در استحکام بَنا وارد نکرده و دوام و پایداری آن را در طول زمان نمایان میسازد.
این امر نشان میدهد که سازه با حداقل امکانات و مصالح ساده خلق شده است و تابلویی از مهندسی خارقالعاده و دیدگاهی منحصربهفرد است که در دل هر آجرش تجلی یافته است.
این پروژه طولانی، یک شاهکار بینظیر و پیچیده است که نمایانگر استقامت و تمرکز او بر اهدافش بود.
همسرش دو سال پیش از او به رحمت ایزَدی پیوست.
او هشتاد و چهار بهار از زندگی را پشت سر گذاشت، بدون اینکه گذر زمان قامتش را خم کند و پاهایش را سست نماید.
نه چشمانش کمسو شد و نه گوشش سنگین؛ هیچ ضعف و بیماری نداشت.
تا اینکه در سال ۱۳۹۳،
در واپسین لحظات حیاتش، تنها سه ساعت بیمار شد و سپس چشم از جهان فروبست.
پیکرش توسط اهالی منطقه با احترام در جوار ضلع شَرقی برجی که ساخته بود، به خاک سپرده شد و باغ و بَنایش به همت فرزندان، وقفِ عموم شد تا یاد او در خدمت و آبادانی ادامه یابد.
زندگی این مرد خستگیناپذیر، الگویی برای همگان است.
او به ما نشان داد که با تلاش، ایمان و صداقت میتوان سرفراز زیست و با آرامش به سرای ابدی شتافت.
از او آموختم که خواستن، وقتی با باور همراه شود، و باور وقتی با پشتکار جان بگیرد، زندگی را به ثمر مینشاند.
این نوشته تلاشی است برای حفظ حرمت و حقیقت؛ نه برای اغراق.
روحش شاد و یادش گرامی.
او رفت؛ اما شمعش روشن است، و برجش رو به طلوع ایستاده است.

در صورت بزرگنمایی تصویر، عکس معمار برج و دوچرخهاش دیده میشود. در سمت چپ برج، پارچه سیاهرنگی که روی یک چوب بلند قرار دارد، مشاهده میشود. او سالها قبل همان نقطه را برای مزارش برگزیده بود و در همان مکان به خاک سپرده شد.

این تصویر یک سال پس از درگذشت آن مرحوم گرفته شده است. کیسههای سیمانی که در کنار تصویر برج مشاهده میشوند، قرار بود برای ساختطبقه هشتم استفاده شوند، بهطوریکه در بالا نیز اشاره شد، عجل مهلتش نداد. اکنون، به دلیل بارش برف و باران، به سنگ تبدیل شدهاند.

تصویری از نمای ضلع غربی برج.



.



دیگهای آبگوشت که با هیزم خشک باغش طبخ میشد، به اهالی محل اطعام میداد.
https://www.namasha.com/v/TY1rwo1H
نمیشود تو را فراموش کرد؛ صدای نفس هایت همچنان در اعماق ذهن طنینانداز است.
کسی که رازِ محبتِ خویش را دریابد، مرزِ جدایی را پشتسر میگذارد و در بافتِ آگاهیِ بیپایان حل میشود؛